خرید بک لینک
وقتی به زایمانم فکر می کنم ناخودآگاه یاد این موضوع هم میافتم که اگه زنده نمی موندم زندگی چطوری میشد … یا امیر چی کار میکرد یا پسرم؟ اونوقت میشینم و یه فصل برای مرگ خودم و یتیم شدن پسرم و تنها شدن شوهرم اشک می ریزم! فکر می کنم که چهکسی نصفه شبها با صدای کیان بلند میشد و چهکسی نوازشش می کرد ؟ احتمالن یه تختهم کمه که هی میشینم از این جور فکرها میکنم یا اینکه عوارض دوری از محل کاره! یکی دو روزه که کم کم دلم میخواد برگردم سر کار … ولی دلم می گیره وقتی فکر می کنم که اگه من سر کار برم چهکسی صبحها سر حوصله با جوجهم بازی میکنه و موقع عوض کردنش غش غش می خندوندش و براش شعرهای مسخره میخونه؟ و موقع خوابهای بعد از ظهر چه کسی جوجهم رو روی دست خودش می خوابونه؟ اونوقت دلم میخواد هیچ وقت سر کار نرم. همیشه هی بشینم و چشمهای کیان رو نگاه کنم که حالا کم کم داره مثل چشمهای من قهوه ای میشه….

برچسب: نویسنده: میلاد طاهری تاريخ: جمعه 29 بهمن 1395 ساعت: 22:21

بدترین اتفاق امروز هم دیدن یه سال بالایی بود که دوران رزیدنتی،جزو بیشرفترین و کثیفترین پسرهای دانشگاه بود و الان شده بود استاد و مدیرگروه یکی از دانشکده های دندونپزشکی.

برچسب: نویسنده: میلاد طاهری تاريخ: جمعه 29 بهمن 1395 ساعت: 22:21

قشنگترین صدایی که تو تموم عمرتون شنیدین چه صداییه ؟ صدای پیانو ، نیلبک ، صدای بارون ، صدای آواز خوندن شانیا تواین !! میدونید قشنگترین صدایی که من تو تموم عمرم شنیدم چیه ؟ صدای پسرمه که اون اصوات بالا رو با لبهای غنچه کردهش درمییاره و خودش از شنیدن صدای خودش ذوق میکنه ^_^

برچسب: نویسنده: میلاد طاهری تاريخ: جمعه 29 بهمن 1395 ساعت: 22:21

کیان هر روزش با دیروز فرق می کنه. هر روز بعضی از حرکات دیروزیش رو انجام نمیده و بجاش حرکات جدیدی انجام میده. هرروز دلم برای دیروزش تنگ میشه و در عین حال با ذوق نگاه میکنم که ببینم چه کارهای جدیدی میخواد بکنه. این دفعه که 5-6 روزی خونهی مامانم اینا بودم جوجه کاملن میفهمید که محیطش عوض شده. مخصوصن دوری از تابلوی نقاشی دلفینها براش سخت بود(اگه نمی دونین در مورد چی حرف می زنم یه تک پا بیاین خونهی ما! می فهمین!!:b ) دیروز که اومدیم خونه، بچهم یه جوری اطراف رو نگاه میکرد که انگار میدونه برگشتیم خونه. موقعی که داشت بیتابی میکرد و بغلش کردم، یه دفعه تابلوش رو دید و کلی ذوق کرد. خلاصه داره کم کم برای خودش شخصیتی پیدا میکنه بچه مون! ^_^

برچسب: نویسنده: میلاد طاهری تاريخ: جمعه 29 بهمن 1395 ساعت: 22:21

دو ساعت بیشتر بود که نشستم و کیانم توی بغلم خوابیده بود. اونقدر راحت و آروم که دلم نیومد بذارمش زمین. نشستم و نگاهش کردم و احساس کردم که این مهمترین کار دنیاست: بستر آرامش بچهی خوابیدهم بودن!

برچسب: نویسنده: میلاد طاهری تاريخ: جمعه 29 بهمن 1395 ساعت: 22:21

صفحه بندی